روزهای من  متبرک است به خورشید نگاهِ مهربانت...

این که پرده ها را کنار بزنی آرام...دست هایم را میان مهربانی دست هایت غرق کنی...

"که بیدار شو دختر رویا ها و دشت های سبز...

ببیین خورشید ،گل های باغچه و این درختان کنار پنجره ...

مشتاق تماشای چشم های تواَند که سلامشان کنی..."

من اما میان همه آنها، تنها تماشای مهربانی چشم های تو را مشتاقم...

که به روشنای چشم های همیشه زلالت دلِ کوچکم روشن شود...

این که هستی...این که می شود هر صبح جرعه های چای را با طعمِ چشم های تو شیرین کنم...

این که لقمه های صبحانه آغشته طعم مهربانی دست هات باشد...

ابن که شب ها  سرم را به شانه های مهربانت تکیه دهم...

 یادم برود تمام خستگی های یک روز سخت را...

همه این ها یعنی هنوز هم می شود لحظه ها طعم خوشبختی داشته باشند...

یعنی آن همه صبر و صبوری روزهای دوری...

 به طعمِ مهربانی بدون مرز چشم هات  می ارزید...