وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید
من عاشـــــق چشــمت شــــــدم
به دست های مهربانِ تو... به همه این ها که می اندیشم می بینم... بهارِمن تویی که هر روز درون کوچه های دلم تازه می شوی... یادت می آید آن روز را... آن روز که آخر یکی از نوشته هایم ... روی یک کاغذ کوچک بایک خط خوش برایم نوشتی... " مهربان من! این واژه های اردیبهشتی لایق چشم های من نیستند..." تازه آن روز فهمیدم... چقدر اردیبهشت به چشم های ماهِ تو می آید...
خیالِ مهربانِ تو مثل بهاری بود که همه زمستان های دلم را به دست باد می داد...
و به جایش برایم یک نسیم می آورد...
می آیم می نشینم روبروی اردیبهشت چشم های تو و بهار می شوم...
به سبزه سفره عیدِ امسال
که لبریز مهربانی دست های تو سبز می شود...
به عطرِ قشنگ بهار که پیش از آمدنش
می توانم توی مهربانی چشم های تو نفسش بکشم...
به چشم های شفافِ تو
که تا عمق مهربانی های دلت راه دارد...
به آسمان من که این روزها شده است
وسعت اردیبهشت چشم های تو...
به "بخند پری کوچک دریاچه دلِ من " های تو
به لطافتی که از جنس مردانگی های دلِ توست...

| www . night Skin . ir |


